سایت آموزشی موسیقی نت به نت

وقتی توانستم بگویم نه! - سایت آموزشی موسیقی نت به نت
فروشگاه

مقالات

مقالات

وقتی توانستم بگویم نه!

  • انتشار1400/05/25
  • 0بازدید
وقتی توانستم بگویم نه!

 

خجالت میکشم. از همه مردم خجالت می کشم. همه اطرافیان به این صفتم پی برده اند و آنها که مهربان نیستند، تا می توانند از این نقص سوء استفاده می کنند. در یک کلام من قدرت نه گفتن ندارم. یکی دوبار تلاش کردم بگویم نه! اما بعد از آن غرق در اضطراب و ترس شدم. ترس از طرد شدن، ترس از تنهایی.

زندگی به کامم تلخ شده و اکنون که مرد سی ساله ای شده ام، با نگاه به گذشته خویش در می یابم که کل عمرم را در خدمت اوامر دوستان و آشنایان بوده ام.

در مدرسه، غذاها و خوراکی هایم را می گرفتند و دم نمی زدم. در دانشگاه بارها زحمت جزوه نویسی دیگران بر عهده من افتاده بود. در سربازی روزی نبود که جور پست دیگری را نکشم. بارها به خاطر دیگران ضایع شده ام و آبروی خود را حراج کرده ام.

در این بین گرگی در فامیل داریم که به شدت بدجنس و فرصت طلب است. او پسر عموی من است و خوب می داند چقدر در مقابلش بی زبان و منفعلم. از او به شدت می ترسم. جذبه زیادی دارد و اگر در هر موردی به او پاسخ منفی دهم، با آگاهی از ترسو بودن من، چنان مرا تهدید می کند که شاید ماهها از زمین و زمان هراس داشته باشم.

 

موسیقی و آرامش

 

مثلا سالها پیش سنگی برداشت و با آن شیشه همسایه ما را شکست و گفت بیا فرار کنیم. سنگ از میان پنجره رد شده بود و سر پسر ۴ ساله آنها را طوری شکست که هجده بخیه بر آن زدند.

ما فرار کردیم و در خانه قایم شدیم. اما لحظاتی بعد صدای مشت و لگدی بود که به در خانه می کوفتند. یکی دیده بوده که سنگ پرانی از جانب ماست و پدر آن بچه سر شکسته با نهایت خشم و غضب دنبال مقصر گشت تا به ما رسید.

دقایقی بعد پدرم در اتاق را باز کرد و گفت کار کدامتان بوده. حامد (پسر عمویم) نگاه تهدید آمیزی به من کرد که چهار ستون تنم را لرزاند. در مهلکه ای گرفتار شده بودم. پدرم رو کرد به حامد و گفت کار تو بوده؟ حامد به گونه ای که پدرم را متوجه کند نگاهی معنا دار به من کرد. آن روز کتک مفصلی از پدر خوردم، تا آنجا که خورد و خمیر دو روز در بستر افتادم. حامد مرا تهدید کرد اگر سخنی بگویی، بلایی بزرگ بر تو نازل می کنم بد تر از عذاب الهی. و من از ترس آرام می گریستم و به بدبختی خود فکر می کردم.

هر چه بزرگتر می شدم، حامد به من نزدیک تر میشد تا هر نوع غنیمت مادی و معنوی می توانست از من بستاند.

 

قدرت نه گفتن

 

تلاشی جان فرسا برای به دست آوردن واکمن

اوایل دهه هشتاد چیزی به نام گوشی هوشمند وجود نداشت. مردم برای گوش کردن موسیقی، با نوار مغناطیسی و ضبط صوت های بزرگ سر و کار داشتند. در دوره ای از آن دوران، یک ضبط صوت کوچک به اسم واکمن وارد بازار شد. واکمنی که با باتری کار می کرد و می توانستیم آن را با خود حمل کنیم. یکی دو بار آن را در دست بچه های هم سن خودم دیدم و شدیدا دلم یکی از آنها را خواست. اما نسبتا وسیله گرانی بود و برای وضع اقتصادی خانواده ما سنگین می نمود. در آغاز سال تحصیلی دوم راهنمایی بودم. یک روز دل را به دریا زده و دلدادگی‌ام به این وسیله را با پدر و مادر مطرح کردم. آنها جوابی مشروط دادند. گفتند معدل نهایی‌ات اگر بالای ۱۹ شود برایت می خریم. این کار برای من محال بود. من سال اول را با چند تجدیدی و معدل ده و نیم، به زحمت گذرانده بودم. زیاد با درس میانه ای نداشتم و به اصطلاح شاگرد تنبل کلاس بودم. همیشه هم سرزنش می شدم و بچه های فامیل را توی سرم می زدند. پدرم با این شرط می خواست مرا از سر خود باز کند. می دانست احتمال آنکه من چنین نمره ای بیاورم، با احتمال مدال طلای او در رشته شنای المپیک برابری می کند و شاید هم کمتر باشد.

شب و روز خواب واکمن را می دیدم. فکر ذهنم همه این شده بود که نوار یکی از آلبوم های مدرن تاکینگ خود را بتوانم با آن گوش کنم. مخصوصا که یک وسیله جانبی به نام هندزفری هم داشت که تا به حال ندیده بودم و با آن می توانستی فقط خودت، فقط خودت آن را بشنوی...

این وعده پدر مرا به تکاپو انداخت. تمام تلاشم را انجام دادم تا به آن برسم. هر روز به صورت مداوم درس می خواندم گاه از شدت فشار بر مغزم، به حالت تهوع می افتادم. اما یک هدف داشتم و آن، چیزی نبود جز داشتن یک واکمن.

 

نقش والدین در تبلور استعداد نهان فرزندان

 

عدم قدرت گفتن نه، باز هم دامنم را گرفت

در آن دوران هر سال تحصیلی به سه قسمت تقسیم میشد و به آن ثلث می گفتند. با تلاش شبانه روزی توانستم ثلث اول و دوم را با معدلی بالای ۱۹ طی کنم. این قضیه باعث تعجب همگان شد. حامد هم در کلاس ما بود و باور نمی کرد اینگونه رشد تصاعدی در درسهایم داشته باشم. ثلث سوم نمره ها ضریب دو داشت و تاثیر زیادی بر معدل نهایی می گذاشت. من حساب کرده بودم که با معدل ۷/۱۸ در ثلث سوم، به هدف خود خواهم رسید و معدل نهایی‌ام به بالای ۱۹ میرسد. امتحانات شروع شد و یکی پس از دیگری آنها را با موفقیت طی کردم. خیالم راحت بود که دیگر به هدف خود خواهم رسید. روز امتحان آخر رسید، امتحان ریاضی که آن را کامل بلد بودم. قبل از شروع جلسه حامد آمد سراغم و گفت من هیچی ریاضی بلد نیستم. سر جلسه پیش تو می نشینم و تو جوابها را به من میرسانی تا پاس کنم. گفتم حامد جان نمی شود که. اگر مراقب ببیند جفتمان به دردسر می افتیم. نگاه غضب آلودی کرد و گفت باشد و رفت. همین نگاه کافی بود تا بدنم به لرزه بیفتد. سریع خود را به حامد رساندم و گفتم می گویی چه کنم؟ گفت جواب سوالها را در یک ورق کاغذ بنویس و وقتی مراقب حواسش نبود به سوی من پرتاب کن. ناچارا پذیرفتم. او خیلی راحت می توانست با روان آسیب پذیر من بازی کند.

سوالهای ریاضی را یکی پس از دیگری نوشتم. می دانستم که شرط واکمن را برنده شده ام. آنقدر خوشحال بودم که نگاه های ترستاک حامد را هم در آن لحظه دوست می داشتم. کاغذی را که از قبل در جیب خود گذاشته بودم در آوردم و با مهارت خاصی به دور از چشم مراقب، تند تند جواب سوالها را بازنویسی کردم. به دقت حواسم را جمع کردم، مراقب لحظه ای رفت دم در کلاس و همچون یوزی که وقت شکار را مناسب دیده کاغذ را به سمت حامد پرتاب کردم. از بخت بد کاغذ به گردن حامد برخورد کرد و به وسط کلاس افتاد. توجه مراقب جلب شد. کاغذ مچاله شده را دید و آن را از زمین برداشت. آن را باز کرد و من با استرسی عظیم صحنه را نظاره می کردم. قلبم داشت از شدت ضربان از سینه کنده می شد. مراقب گفت این کار کیست؟ بچه ها ابتدا سکوت کردند. مراقب فریاد زد گفت اگر نگویید کار چه کسی است، همه شما این درس را صفر خواهید شد. یکی از بچه ها مرا نشان داد و گفت: آقا کار این بود!

مراقب به سمتم آمد و با نگاهی غضب آلود محتوای تقلب را با دستخط من چک کرد. در آن لحظه دلم می خواست هرگز وجود نداشته باشم. سیلی محکمی بر صورتم نواخت و ورق امتحانی مرا برداشت و ریز ریز کرد. بعد کتفم را گرفت و با تحقیر مرا از کلاس بیرون انداخت. در این میان حامد حتی جیک هم نزد.

در روزهای آینده دائم پدر و مادرم به خاطر اتفاقی که افتاده بود به مدرسه رفت و آمد داشتند. من هم در خانه با غم و اندوه فراوان می ماندم. چه کتک هایی که در این مدت نخوردم و تحقیرهایی را که به جان نخریدم. حتی جرات اینکه حرفی از حامد بزنم نداشتم.

با اصرارهای خانواده و ورود حاج پرویز از آشنایان ما که در آموزش و پرورش کاره ای بود، حکم اخراج من لغو شد. اما نمره ریاضی ام شد ۳. ریاضی ای که بیش از سایر درس ها ضریب داشت و همین امر معدلم را به زیر ۱۶ کشاند. سقف آرزوهایم بر سرم فرو ریخت، تمام تلاشهایم به خاطر نداشتن قدرت نه گفتن نقش بر آب شد. آنقدر غم بر سینه ام فشار آورد که بیمار شدم و یک هفته در تب سوختم. دیگر خواب واکمن را هم نمی توانم ببینم...

 

دستگاه واکمن

 

 

 

مهربانی خانواده و حسادت حامد

 

بعد از یک هفته بیماری، یک روز از که خواب بیدار شدم توجهم به جعبه ای کادو پیچ شده جلب شد که در کنار تلویزیون جا خوش کرده بود. کنجکاوانه به سمتش رفتم و کارت کوچکی که به آن آویزان شده بود را دیدم: برای سعید، پسر خوبمان. همانجا در جا به گریه افتادم، کاغذ کادو را باز کردم و عکس واکمن را روی جعبه دیدم. فوران احساسات برای جسم بیمارم خارج از تحمل بود. دقایقی در شک بودم و سر انجام واکمن را از جعبه بیرون آوردم. آن را بو کردم. بوی نویی، بوی تازگی می داد. من صاحب دستگاهی شده بودم که با آن می توانستم فاتح کهکشان ها شوم. چهار عدد باتری قلمی هم همانجا کنار تلوزیون بود و بالا خره توانستم به یکی از آرزوهای بزرگم برسم. ظهر پدر و مادر از سر کار بر گشتند و گفتند خانواده عمو شب به عیادتت می آیند. با ترس و دلهره واکمن را در هفت سوراخ قایم کردم که مبادا حامد آن را ببیند.

پس از جمع کردن سفره شام و شروع شب نشینی، مادرم گفت راستی به خاطر تلاش های سعید در مدرسه برایش یک هدیه گرفتیم. بعد رو به من کرد و گفت سعید جان برو واکمنت را بیاور تا همه ببینند. گویی مرا در دیگ آب جوش انداختند. همان لحظه به سعید نگاه کردم و خشم را در عمق نگاهش دیدم.

آن شب واکمن را به همه نشان دادم و خوشبختانه اتفاق خاصی نیفتاد. شب را با گوش کردن موزیک و با خوشحالی خوابیدم.

دمادم چاشت بود و من هنوز شیدای واکمنم بودم که زنگ خانه را زدند. حامد بود و چون گاومیش سرش پایین انداخت و به داخل آمد. با لحن مظلومانه ای گفت:  قرار است با خانواده دو سه روزی به شمال برویم. گفتم شاید لطف کنی و واکمنت را به من دهی تا در سفر داشته باشم و صحیح و سالم برایت باز گردانم.

من که از نه گفتن به همه دنیا و مخصوصا حامد می ترسیدم، آن قدر به واکمنم علاقه داشتم که با خجالت و شرم رو کردم به حامد و گفتم پدرم اجازه نمیدهد.

گفت: قرار نیست کسی بفهمد. من به هیچ کس نمی گویم و تو هم نگو.

گفتم: باتری اش تمام شده.

گفت: میخرم برایش!

گفتم: بگذار برای دفعه بعد.

در این هنگام با کف دست ضربه محکمی بر فرق سرم زد و گفت به درک، آشغال خسیس. بلند شد برود و من که بسیار ترسیده بودم ، واکمن را دو دستی تقدیمش کردم و گفتم تو را بخدا مراقبش باش...

چهار روز بعد واکمن را برایم آورد. درش شکسته بود و دو تا از دکمه هایش جدا شده بود. کلا هم کار نمی کرد دیگر. در برابر این قضیه سکوت کردم و تا مدتها در خانه وانمود کردم که واکمن سالم است. تا یک روز که پدر فهمید و گفت تو لیاقت این چیزها را نداری.

تا به حال در این حد از خود متنفر نبودم...

 

ادامه ناله هایم

خجالت میکشم. از همه مردم خجالت می کشم. همه اطرافیان به این صفتم پی برده اند و آنها که مهربان نیستند، تا می توانند از این نقص سوء استفاده می کنند. در یک کلام من قدرت نه گفتن ندارم. یکی دوبار تلاش کردم بگویم نه! اما بعد از آن غرق در اضطراب و ترس شدم. ترس از طرد شدن، ترس از تنهایی.

زندگی به کامم تلخ شده و اکنون که مرد سی ساله ای شده ام، با نگاه به گذشته خویش در می یابم که کل عمرم را در خدمت اوامر دوستان و آشنایان بوده ام...

 

قصه حامد فقط به چیزهایی که گفتم خلاصه نشد. سه سال پیش چشم چپ مرا کور کرد. آن هم برای اینکه در مقابل دختر مورد علاقه اش قدرت نمایی کند. به شوخی مرا هل داد در کوهی از زباله و شیشه شکسته ای در میان زباله ها چشمم را کاملا درید. خیلی زود خانواده ام رضایت دادند و حامد حتی سعی نکرد از دلم به در آورد.

از آن زمان کینه ای سخت نسبت به او برداشتم. اما هنوز هم همان فرد خجالتی و منفعل هستم و می دانم این کینه را با خود به گور خواهم برد. هفته آینده، عروسی حامد با همان دختر است و من تنها ترین بازنده دنیا، در انتظار رسیدن مرگ...

 

یکسال بعد...

 

قصه مرا در حالی میخوانید که سه ماه است به کشور پاکستان آمده ام و صاحب یک رستوران کوچک در دل پایتخت این کشور هستم. اسم من دیگر سعید واحدی نیست، و روی تمام مدارکم سهیل عنایتی درج شده. آری، تمام مدارکم جعلی است و اگر می خواهید بدانید چه در این یکسال گذشت، باید ادامه این داستان را بخوانید و از بلایی که سر حامد درآوردم، لذت ببرید.

همانطور که گفتم، یک هفته به جشن عروسی حامد با پریسا مانده بود. همه فامیل می دانستند که از وقتی یکی از چشمهای خود را از دست دادم، با حامد قهر کردم و دیگر هر کجا که او باشد حاضر نمی شوم. البته هیچ کس نمی دانست این تصمیم را صرفا برای دور شدن از شر او گرفتم. بهترین بهانه بود برای اینکه این موجود وحشی و بی رحم را از خود دور کنم و مابقی عمر را هرچند با کینه، اما به دور از حاشیه بگذرانم.

عزا گرفته بودم که وقتی اصرار خانواده و فامیل مواجه شوم، چگونه دعوت آنها را برای شرکت در عروسی حامد رد کنم. هنوز قدرتی در این خصوص نداشتم.

پنج روز مانده به عروسی موبایلم زنگ خورد و دیدم راحله است. دختر آن یکی عمویم که اتفاقا قبل از اینکه چشمم کور شود، زمزمه هایی مبنی بر ازدواج من و او در فامیل به راه افتاده بود. جواب دادم و دیدم با سراسیمه می گوید لطفا راس فلان ساعت بیا به فلان سینما، به هیچ کس هم نگو. با تعجب پذیرفتم و منتظر شدم ساعت پنج بروم آنجا و ببینم چه شده.

درست سر ساعت قرار آنجا بودم و راحله را دیدم که به دنبال من می گردد. خود را به او رساندم و با نگرانی پرسیدم چه شده؟ گفت برویم داخل تا همه را برایت تعریف کنم.

 

وقتی توانستم بگویم نه!

 

پرده برداری از زوایای کثیف زندگی حامد

یک ساعت و نیم آنجا بودیم و بدون آنکه یک لحظه فیلم را ببینیم، راحله می گفت و من می شنیدم. گویا راحله از هفت هشت سال پیش دل در گرو من داشته و زمزمه های فامیل مبنی بر ازدواجمان موجبات خوشحالی او و از طرفی حسادت حامد شده بود. به گفته راحله، از همان زمان حامد بازیهای روانی خود را با او نیز شروع کرد. کثیف ترین کار او این بوده که دو سال پیش به بهانه ای واهی و موجه او را به بیابانی برده و از صندوق عقب ماشین یک سگ دست و پا بسته را مقابل او گذاشته و پیت بنزین را به دستش داده گفته سگ را آتش بزن. خودش هم شروع به فیلمبرداری کرده. راحله که در برابر انجام دادن این کار مقاومت کرد او را تهدید نمود که اگر این کار را نکنی خودت را آتش خواهم زد. باز هم راحله مقاومت کرد، حامد عصبی شده و دوربین را در حالت روشن روی کاپوت ماشین گذاشت. سپس در مقابل دیدگان راحله سگ را زنده زنده در آتش سورازنده. در آخر هم با خشم لگد محکمی بر شکم راحله زد، آنچنان که نفسش فرو پیچید و بیهوش شد.

من با بهت حرفهای راحله را گوش می کردم. می دانستم حامد روانی است، ولی دیگر نه تا این حد.

گویا راحله به خاطر شدت ضربه کارش به بیمارستان کشید و پزشکان مجبور شدند رحم او را طی یک عمل جراحی سنگین خارج کنند.

به راحله گفتم خانواده ات کاری نکردند؟

گفت تو که پدرم را می شناسی، بسیار به فکر آبروست. گویا حامد قصه ای ساخته بود که من به خاطر بی بند و باری در ماشین غریبه ای نشستم و بعد از کتک مفصلی که از غریبه ها خورده ام، رنجور و نیمه جان کنار خیابان افتاده ام و به سختی به حامد که شرکتش در همان حوالی بود زنگ زدم و او خود را رسانده و مرا به بیمارستان برده.

راحله مثل باران بهار اشک میریخت و می گفت همه این دروغ ها را وقتی به هم بافته که من چند روز بیهوش در بیمارستان بستری بوده ام.

گفتم چرا وقتی به هوش آمدی چیزی نگفتی؟

گفت حامد منتظر به هوش آمدن من بود. وقتی فهمید به سرعت خود را بر بالین من رساند و قسم خورد که اگر حقیقت را بگویم، پدر و مادرم را در برابر چشمهایم خواهد کشت.

 

گفتم حالا چه شده که این ها را بعد از چند سال به من می گویی؟

نگاهی پر از خشمش را به من کرد و گفت: اکنون فصل انتقام است...!

 

نویسنده: محمد حنطه ای

 

ادامه این داستان در هفته آینده در همین صفحه بارگذاری خواهد شد

0